تئوري ارزش و فلسفه

تئوري ارزش قسمتي از علم فلسفه است كه به بحث در مورد اخلاقيات و خوبيت مي پردازد. ماهيت ارزش در فلسفه از نوع چيستي است. فلسفه در زمينه ارزش سعي در پاسخ گويي به اين سوال است كه ارزش چيست و چه چيزي ارزش دارد ؟ از اين روي چند سطح براي تبين ارزش به وجود آمده است.. مساله خوبيت ،اخلاقيات و ارزش هاي اخلاقي از اين مقوله اند. ارزشها در اين ديدگاه ها با و بدون توجه به وجود انسان مطرح مي شود. يعني چه چيزي ارزش است و چه چيزي ضد ارزش،يا فاقد ارزش است. به عنوان مثال مي توان به طبيعت ،هنر ، زيبايي اشاره كرد كه همه آنها داراي ارزش است و اين به مقاصد انساني ارتباط ندارد.

 در اصول اخلاقي و اخلاقيات ارزش با در نظر گرفتن انسان و جامعه انساني سنجيده مي شود .در اين حالت چيزهايي كه در جامعه انساني مطرح است از نظر ارزشي مورد بحث قرار مي گيرد. مثلا عدالت،آزادي،خوشبختي وغيره . در جدول شماره 1 سلسله مراتب ارزش از ديدگاه فلسفي ترسيم شده است.

 

 

خوبيت (Good)

 

اصول اخلاقي (Ethics )

زيبايي شناسي ،زيبا و زشت، تئوري هنر و زيبايي،ارزش اشيا مستقل از مقاصد انساني،ارزش بدون غرض ،بهاي طبيعت ،ارتباط بين ارزش و هستي ،اشيا في نفسه خوب

 

تمنايي، آرزوها

اخلاقيات ( Morality )

اصول اخلاقي ايده ال، خوب و بد (زيان آور)،پاداش هاي بدون اخلاق (Nonmoral)در زندگي بشر،خوبيت اصول اخلاقي پاياني،بها و معني خوشبختي زندگي انجام وغيره ،چيزهاي خوب براي ما

نصيحت ، نصيحت آميز

اخلاقيات ،درست و اشتباه ،اصول اخلاقي براساس وظيفه و تقوايي، عدالت،آزادي و وقار شخصي،تعادل بين خود و ديگران ،زيبندگي اخلاقي

 

ضرورت ها ،فرامين

جدول مراتب ارزش

در هر دامنه و مرتبه ارزش مثبت و منفي مي تواند مستقل از ساير دامنه ها تفسير و تعيير شود.بطور اخلاقي درستي خوب است و زيبندگي از نظر علم اخلاق چه با توجه به اخلاق و چه بدون آن خوب و زيباست. زيبندگي از نظر اصول اخلاقي شامل چيزي است كه براي زندگي بشر خوب است

بحث اصلي و ديگر در اين وادي ، بحث در مورد چگونگي ارزش است يعني بحث در مورد مطلق ، نسبي ،ذهني ،ماورا طبيعت يا مادي بودن ارزش است .در اين مورد گروههاي مختلف با ديدگاههاي مختلفي در طول تاريخ عقيده خود را بيان كرده اند و اين عقيده ها پايه هاي تمدن ها شده اند

ارزش و تئوري ارزش

ارزش يكي از مهم ترين و پيچيده ترين معماهاي طول حيات بشريت است كه نوع پاسخ به آن مبناي تمدن بشري را تشكيل مي دهد. افلاطون ارزشهاي مورد نظر خود را در مدينه فاضله اي مي جست كه مشخصات آن را در كتاب جمهوري خود ترسيم كرده بود. و سقراط چراغ به دست بدنبال آن در كوچه پس كوچه هاي آتن مي گشت. ارسطو صورتي براي آن تراشيد و اين پيكره تا دوران رونسانس تقريبا دست نخورده باقي ماند. دوران رونسانس آغاز تمدني نو بر پايه ماده انگاري بود. كه ارزش را از مابعدالطبيعه قرون وسطايي به سطح قابل دسترس انساني گشاند. اصالت سود آن را به دو شقه كرد و علم اقتصاد به وجود آورد. اصل مالكيت فردي و طلب ثروت در تمدن جديد، ماموريت تقسيم سود را به علم اقتصاد و تئوري ارزش واگذار نمود. بدين ترتيب  فرقه هاي اقتصادي در قالب كاپيتاليسم و سوسياليسم با تلقي هاي متفاوت خود در مورد ارزش و نيروي كار از دل تمدن جديد (مدرنيته) سر برآورد تا هريك با مقياس خود به تقسيم سود و غنايم حاصل از تمدن جديد در بين افراد جامعه اش همت گمارد.تقسيم سود چندان ساده نبود ، انقلابهاي داخلي و دو جنگ بزرگ جهاني نتيجه بي عدالتي در تقسيم اين سودها بود. شايد بزرگترين غنيمت تمدن جديد بناي عظيم ترين ساخته دست بشر يعني بازار بود. كه كارل ماركس آن را نمود سرمايه داري دانسته و به سخره گرفت. او بازاري جديد بر اساس تعاريف خاص خود از ارزش، بنا نهاد و نيمي از دنيا را دور آن گرد آورد اين بازار سست بنياد زاييده آسمان خيال ماركس، سست تر از آن بود كه بتواند بار هدايت ملتي را بدوش كشد ولاجرم فرو ريخت . نظام سرمايه داري كه تلقي بهتري از ارزش داشت خود را فاتح بلا منازع ميدان و نماينده واقعي تمدن جديد مي ديد و در انديشه نظم نويني براي جهان بود. او در اين راه با تمام نيرو در جهت بسط بازار همت مي گماشت. و غم آن را داشت كه انسان را به مقصود رسانده است و ديگر كاري برايش متصور نيست. ولي ناگهان همان چيزي كه او را از دل تاريكي قرون وسطا بيرون كشيده بود بلاي جانش شد و اكنون ماهيت او را به زير سوال برده است . پيشرفت شگرفي كه درچند دهه اخير بشر به آن دست يافته است، دوباره افقي از ماورا را به سوي او گشوده است اين ماورا طبيعت با ماورا طبيعت ارسطو و قرون وسطا فرقي اساسي دارد و ماده را نه كل كه جزيي از كل ديگري  مي داند. علوم جديد چون علم سيستم ، تكنولوژي اطلاعات ، مواد جديد، بيوتكنولوژي در بعد عملي بشارت دهنده اين تمدن اند و فلسفه (پست مدرنيسم )در حال تعريف پايه ها و ارزشهاي مطرح تمدن نو ظهور است.